تبليغاتX
مهــــر

مهــــر

مهر

احساس

 

 

احساس           

 

احساسمن غنچه ای است شاید
نشکفته در باغ وجود
نشسته در انتظار صبح

باشد که با نوازش نسیم گونه ات
حضور را باور کند
بشکفد و باز عطر عشق را

در فضای سرد فاصله

بپراکند...

 

                   «وحیده رضایی»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:27  توسط مریم  | 

مهربان ترین من

 

                                                خدایا  

من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم. تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمانمی جویم و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من تو را در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، و یا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری     می جویم.

خدایا من تو را در همه اینها می جویم و در همه اینها می یابم. تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی، هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:7  توسط مریم  | 

بهترين بهترين من

 

 زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و كبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهاي سال
صبحهاي زود
در كنار چشمه سحر
سر نهاده روي شانه هاي يكدگر
 گيسوان خيس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم
رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم
مي ترواد از سكوت دلپذيرشان
بهترين ترانه
بهترين سرود
مخمل نگاه اين بنفشه ها
مي برد مرا سبك تر از نسيم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو كه رسته در كنار هم

***
زرد و نيلي و بنفش
سبز و آبي و كبود
با همان سكوت شرمگين
با همان ترانه ها و عطرها
بهترين هر چه بود و هست
بهترين هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشت ها گذشته ام
من به بهترين بهار ها رسيده ام
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

***

آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضاي خانه كوچه راه
در هوا زمين درخت سبزه آب
در خطوط درهم كتاب
در ديار نيلگون خواب
اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهاي زرد و نيلي و بنفش
عطرهاي سبز و آبي و كبود
نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روي مخمل لطيف گونه هات
غنچه هاي رنگ رنگ ناز
برگهاي تازه تازه باز مي كنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنين من
نام تو مرا هميشه مست مي كند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهاي ناب
نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است
من ترا به خلوت خدايي خيال خود
بهترين بهترين من خطاب ميكنم
بهترين بهترين من

 

                                                           «فریدون مشیری»

 

این شعر رو تقدیم میکنم به بهترین دوست خودم

     

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:42  توسط مریم  | 

راز خوشبختی...

 

 

تاجری پسرش را برای آموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده بود

خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
آن وقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد .

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت .

دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.

مرد خردمند از او پرسید : آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟

آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟

آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟

مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد .

مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .

او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .

وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است !

آن وقت مرد خردمند به او گفت :

تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :

" راز خوشبختی " اینست که همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .

 

 

گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"

«اثر پائولو کوئیل»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:55  توسط مریم  | 

آرایشگر

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر مي شود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت: چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجا هستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد .

 

 

 

راستش رو اگر بخواهید ما وقتی به خدا نزدیک میشیم که برامون یک مشکل بوجود بیاد... اون

 

 موقع هست که احساس نزدیکی به خدا می کنیم و راحتتر و بدون پرده احساسات خودمون

 

 رو بیان میکنیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 10:14  توسط مریم  | 

امام رضا(ع)

احساس

 

احساس من غنچه ای است شاید
نشکفته در باغ وجود
نشسته در انتظار صبح
باشد که با نوازش نسیم گونه ات
حضور را باور کند
بشکفدوبازعطر عشق را
در فضای سرد فاصله
بپراکند..

«وحیده رضایی»                                      

 

 

این هم یک کلیپ بسیار زیبا .... اینجا را کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 9:32  توسط مریم  | 

مرغ معـما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:0  توسط مریم  | 

عید بر شما مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 9:53  توسط مریم  | 

نشونی...

 

 

دل من گرفته انگار ز نگاه تو نشونی

توی این شب و سیاهی مثّ برق آسمونی

 

تو قشنگی مثّ بارون ... تو لطیفی عینهو گل

مثّ عطر اطلسی ها توی این هوا می مونی

 

تو ستاره سهیلی توی یلدای شب تار

توی این کویر غربت ردّ پای کهکشونی

 

دل من گرفته از غم... غم بی کسی و غربت

غم ظلم تیرگی ها ... غم قحط مهربونی

 

اگه توبیای ... چی میشه ! سرو سر تا پای قشنگی!

 تو برا همیشه دیگه واسه ما سایه بونی

 

بیا ای سپیده صبح! بیا ای مرد زمونه!

توی این شهر خرابه خالیه جات خوب می دونی

 

               حامد حجتی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 23:10  توسط مریم  | 

مادر

 

 

 

به نام تنها خالق هستی

 

 

 

تولد حضرت فاطمه زهرا (س)  را به دوستان گرامی تبریک می گویم...

 

 

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه

صبوریهای تو مادر، مرا به گریه می اندازه

مثل یک طفل خواب آلوده، من محتاج آغوشم

از اون لالایی هات مادر، بخوان بازم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپس ترین بودی

برای اشک های من، همیشه آستین بودی

 

توای همیشه غمخوارم، تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی  مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن مرا مادر، که فرزند تو غمگینه

کی میخواد بعد از این، تو قلب من، جای تو بنشینه

گل من، روزگار، روزی، تو رو از شاخه میچینه

 در آغوشم بگیر مادر، که رسم روزگار اینه، که رسم روزگار اینه

برای سرنوشت من، تو دلواپس ترین بودی

برای اشک های من همیشه آستین بودی

 

تو ای همیشه غمخوارم، تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی  مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن مرا مادر، که فرزند تو غمگینه

کی میخواد یعد از این، تو قلب من، جای تو بنشینه

 

 

تقدیم به همه مادران دلسوز و مهربان

 

 

مادر دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 10:41  توسط مریم  |