تبليغاتX
مهــــر

مهــــر

مهر

عاشقانه زیستن

 

هر چند که « آرزوداشتن بر جوانان عیب نیست »، امّا من نمی خواهم ، زمین خشکی باشم که باران هر محبتی سیرابم کند و مهر هر نهال نو رسیده ای در وجودم ریشه کند.

 

                       

 

می خواهم محبت و عشق شما چنان در وجودم شکوفا شود که سخت ترین طوفان زندگی نیز آن را از ریشه در نیاورد.

آشنایم، اما غریب...

غریبه ای بس غریب که از کشیدن بار محبت ناتوان است و لاف عشق را به رسوایی در آمیخته است.

آشنایم امّا غریب و این غربت را تنها همین بهانه کافــی است: «خود کرده را تدبیر نیست»

در این وانفسای غربت، از زمان هایی که سینه ام کانون هر محبتی بوده و چشم هایم چشمه لذات زودگذر و فریبنده، می گریزم. آری، این سینه و چشم هر جایی نباید سوغاتی جز «غربت» داشته باشد.

زمانه ای شده است، که «دل» از «ناله» و «ناله » از «دل» حکایت می کند و هر دو سرود عشق سر می دهند و هردو شیفته حالی و سودای « محالی» و چه شرم هایی که نمانده بر دلم و چه فتنه هایی کهدر میانمان فاصله نینداخته است .

من نیز از پیمان شکستگانم که بارها عهد بسته ام را قربانی هوا و هوس کرده ام و اکنون خون بهایش را می پردازم.

با کدامین زبان ازشرمساری هایم سخن بگویم؟!

به کدامین سرزمین پناه برم که از نگاه شما دور باشم؟!

چه سخت است در این وانفسای دنیا، عاشق بودن و «عاشقانه زیستن».

چه زمانه ای است، که در معنای عشق غرق می شوی و چیزی جز لاف عشق حاصلت نمی شود.

چه سخت می شود باور کرد که عده ای ندیده، فریفته شده اند و جان و دل باخت اند و در شیدایی تمام، نغمه های عاشقی سر می دهند.

شاید که نه، به حتم و یقین « از ماست » و به راستی که «از ماست که بر ماست»

هر چند :

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق

                                  لیک چو درد در تونبیند که را دوا بکند

 

                                                                                                       (حافظ)

  

مهدی توکلیان

 

 

                       

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 19:9  توسط مریم  | 

زیر باران

 

 

شکسته های دلم را تو قوام می بخشی. آوازه های زخمی ام را بهتر از هر کس می شنوی . حالا منم زخمی ترین نغمه هایی که با تو سر خواهم داد. منم و یک کویر تمنّا. تویی و هزار بارش بی منّت. بر من ببار ...

این منم که سر فرود آورده ام، دست تمنّا گشوده ام و با تمام ناتوانی ام به پیشگاه تو آمده ام . خود می دانی هیچ ندارم که تو با آن عذر مرا بپذیری. نه گفتارم شفاعتم را   می کند، نه کردارم . با اینکه تمام اعضایم گواهی می دهد به آنچه کرده ام ، می دانستم تو از انجام این کارهایم خواهی پرسید ؛ پس چــرا کردم آنچه که تو را ناپسند آید و مــرا عذاب؟

مهــربان من! می دانم تو چنان عادلانه داوری می کنی که در حکمتت خلافی نیست و در قضاوتت شکّی، امّا می ترسم عدل تو نابودم کند . می ترسم راستی قضاوت تو هلاکم کند . گریزانم؛ گریزان از عدالت . هر مجرمی از مجازات می ترسد. کاش عدلی نبود، قضاوتی نبود کاش...اگــر عذابم کنی ، عدل خود را نشانم داده ای. اگــر ببخشایی ام، رحم خود را بر من. با تمام روسیاهی ها می دانم از تو به دور است ، از رحمت خویش بگذری و به عدل خود عذابم کنـی، چــرا که بردباری تو بیش از گنهکاری من است و کرامت تو زیباتر از هر کریم لااله الا انت! هر چند من بنده لطف تو نیستم، اما توتنها خدای منی و آمرزش تو بیش از هر آمرزنده ای است. لااله الا انت! من می شناسم تو را به یکتایی لااله الا انت! تو تنها محمود منی و منم از آنان که ترسان از تواند لااله الا انت!، تو تنها مهربانی و من از آنان که در دلشان تنها هراس توست. لااله الا انت! مهربانی تو، منم از آنان که گر چه بد کرده اند، امیدوار تواند. لااله الا انت! تو خود عاشقی و من، مشتاق عشق توام. لااله الا انت! بخشنده ای و بارگاه کرامت تو را همه می شناسند، من آن سائل کرامت توام. لااله الا انت! سبحان حقی تو، منزهی تو، منم از تسبیح گویانت. لااله الا انت! حق گفته ای، راستی نشانمان داده ای، درستی یادمان داده ای و من تکبیر گوی لطف توام. لااله الا انت! به حق خودت، ای که مانند تو نیست، مرا همیشه مکبّر نماز عشق قرار ده، از آنان که صوت حزین شان در تمنّای لطف تو شنیدنی است.

 

طیبه رضوانی

 

 

 

یا فاطمه زهـــرا (س)


 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 7:50  توسط مریم  |