عاشقانه زیستن
هر چند که « آرزوداشتن بر جوانان عیب نیست »، امّا من نمی خواهم ، زمین خشکی باشم که باران هر محبتی سیرابم کند و مهر هر نهال نو رسیده ای در وجودم ریشه کند.
می خواهم محبت و عشق شما چنان در وجودم شکوفا شود که سخت ترین طوفان زندگی نیز آن را از ریشه در نیاورد.
آشنایم، اما غریب...
غریبه ای بس غریب که از کشیدن بار محبت ناتوان است و لاف عشق را به رسوایی در آمیخته است.
آشنایم امّا غریب و این غربت را تنها همین بهانه کافــی است: «خود کرده را تدبیر نیست»
در این وانفسای غربت، از زمان هایی که سینه ام کانون هر محبتی بوده و چشم هایم چشمه لذات زودگذر و فریبنده، می گریزم. آری، این سینه و چشم هر جایی نباید سوغاتی جز «غربت» داشته باشد.
زمانه ای شده است، که «دل» از «ناله» و «ناله » از «دل» حکایت می کند و هر دو سرود عشق سر می دهند و هردو شیفته حالی و سودای « محالی» و چه شرم هایی که نمانده بر دلم و چه فتنه هایی کهدر میانمان فاصله نینداخته است .
من نیز از پیمان شکستگانم که بارها عهد بسته ام را قربانی هوا و هوس کرده ام و اکنون خون بهایش را می پردازم.
با کدامین زبان ازشرمساری هایم سخن بگویم؟!
به کدامین سرزمین پناه برم که از نگاه شما دور باشم؟!
چه سخت است در این وانفسای دنیا، عاشق بودن و «عاشقانه زیستن».
چه زمانه ای است، که در معنای عشق غرق می شوی و چیزی جز لاف عشق حاصلت نمی شود.
چه سخت می شود باور کرد که عده ای ندیده، فریفته شده اند و جان و دل باخت اند و در شیدایی تمام، نغمه های عاشقی سر می دهند.
شاید که نه، به حتم و یقین « از ماست » و به راستی که «از ماست که بر ماست»
هر چند :
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق
لیک چو درد در تونبیند که را دوا بکند
(حافظ)
مهدی توکلیان


